ورود به چت روم
چت روم جوانان و نوجوانان ویژه دهه 70 و 80
ساخت وبلاگ جدید
ساخت وبلاگ جدید و حرفه ای در چند ثانیه

نتایج جستجو برای عبارت :

بعد از تو هرکی اومد تو دلم مهمون شد و رفت

سلام به همگی
یعنی مردم از خستگی
از صبح ساعت ۹ تا همین الان که ساعت ۳ بعد از ظهر هستش درگیر مهمون ها بودم 
قدمشون روی چشم ولی تو رو خدا قبل اومدن یه زنگ بزنید 
خواهشا شما هم که داری این متن رو می‌خونی بعدا اگه خواستید برید مهمونی بیست دقیقه قبلش یه زنگ بزنید باور کنید ثواب داره 
امروز یکهو سی چهل تا مهمون اومدن خونمون !!!
مهمون هابی که اصلا با هم جفت و جور نبودن 
لطفا قبل اومدن زنگ بزنید
خدایا دلم داره می ترکه، این ماه عزیزت هم اومد، مهمون خونه ات هم شدیم اما درد دلمون آروم نگرفت، کم کم دارن سفره رو جمع می کنن و من استرس کل وجودمو گرفته اگر این ماهم رفت امسال هم فرصت از دست رفت چه خاکی به سرم کنم؟ خدا درد دلم تازه تر از همیشه است یه فکری حال دلم کن!
دانلود اهنگ بعد از تو هرکی اومد
بعد از تو هرکی اومد دو سه روزی

دانلود آهنگ بعد از تو هر کی اومد
دانلود اهنگ بعد از تو ماکان بند


ریمیکس بعد از تو
اهنگ بعد از تو ریمیکس

دانلود اهنگ بعد از تو مسیح

دانلود اهنگ بعد تو مسیح و ارش ای پی
 ... از صبح که پا شدم ، ناهار رو آماده کردم ..
ناهار رو نوش جان فرمودن .... رفتم کمی استراحت کنم ... گوشی خونه زنگ
خورد ‌...‌ مامانم جواب داد .... اومد اتاق گفت فاطمه دایی میمه میگه یکی
از دخترا بیاد کمکم شب مهمون داریم ، خانومم رفته مطب ... گفتم ای طفلی
فاطی بیکار ... خلاصه پاشدم رفتم خونه دایی ... مرغاشون رو درست کردم :/
سالاد درست کردم :/ میوه ها رو شستم ، چیدم :/ ظرفاشون دستمال کشیدم :/ 
چهار فلاسک چایی دم کردم ... میزهای پذیرایی رو چیدم ... خلاصه ... وسایل
مدت هاست دنبال قرآن حفظ بودم، سفارش می دادم سایز بزرگ می آوردن،کلا پیدا نکردم که نکردم...
امروز با دوستم فائزه جونم ( هم کارم ) رفتیم دارالقرآن کمی کار داشتیم،موقع برگشت عشق جانم که حافظ کل قرآنِ هدیه تولدمو یهویی داد دستم!!وااااااااااااای عالی بوووووود،دیگه نفهمیدم کجاییم و پریدم ماچش کردم:)))الهی قربون مهربونیش،سفارش داده بود و چند روز پیگیر بود که بیارن!!!میگفت میخواستم دیروز بیام خونتون که مهمون داشتیم، میگفت دوست داشتم گریه کنم وقتی مه
بچه که بودم (احتمالا سه یا چهار ساله) پسرعموم که اون موقع سرباز بود، اومد خونه ما. این درواقع اولین باری بود که میدیدمش. چون خانواده عموم تو یه شهر دیگه بودن. و حالا سربازی پسرعموم افتاده بود تو شهر ما.
من خیلی از حضور این مهمون جدید خوشحال بودم.
تا اینکه موقع رفتنش رسید.
من طبق رسم همه بچه ها، ناراحت بودم و بهش گفتم نرو!
اون هم برای اینکه من به رفتنش رضایت بدم گفت فردا برمیگرده.
فردای اون روز من برای استقبال از پسرعمو، عینک دودی پلاستیکی آبیم رو
 
‏رفتم رستوران میزکناریم یه اقایی بودغذا سفارش دادغذاشو نصفه خورد یه سوسک گذاشت تو غذا
داد زد گارسون این چه وضعشهگارسون اومد گفت اقا هرچی بخورین مهمون مایید
خواهش میکنم اروم باشینغذاشو عوض کردن
گفتم داداش سوسک اضافه نداری
گفت شرمنده داداش یه مورچه دارماونم میخام باهاش چای بخورم
 
میگم اگه بچه داشته باشید، و یه مهمون بیاد خونتون که بچه‌ی همسن شما داره؛ و اون بچه با خودش پلی استیشن بیاره. چیکار میکنید؟ بهش اجازه میدید توی خونه‌ی شما بازی کنه در حالی که دلتون نمیخواد برا بچه‌تون بازی کامپیوتری بخرید و میخواید بازی‌های تحرکی کنه؟ 
___
 
امروز اومدیم خونه اون یکی عموم. هنوز یه ساله عروسی کردن و خب زنش طبعاً کم سن و ساله. فک کنم ۲۴ یا ۲۵ باشه. بعدش اول که وارد شدیم، اومد برا احوالپرسی و بعد رفت آشپزخونه که تدارک شامو آماده ک
گفت برو از فریزر خورشت خوری ای که توش پیاز داغ هست بردار و بریز تو سبزیا که باهاش مزه بگیره. درب فریزر رو باز کردم. قاشق رو از جاقاشقی برداشتم و شروع کردم به کم کم خالی کردن پیازها و اون وسط یه تیکه کوچیک هم گذاشتم به دهنم. طعمش یه جوری بود! از اخرین باری که دو تایی به پیاز داغ های فریز شده ناخونک زدیم چقدر گذشته؟ چقدر میگذره از آخرین باری که مامان خانم دعوامون کرد که نمیگید بیخبر میخورید بعد یهو مهمون بیاد بخوام غذا درست کنم ببینم پیازداغ ندار
آینده ای که هیچیش دست من نیست بهتره هرگز نرسه  و متوقف شه...
دوتا انتخابِ مهمِ زندگیم رو باید پروندشو ببندم بزارم کنار و تن بدم به چی؟! قسمت ، حکمت؟!
من باخودمم کنار نمیام چه برسه به انتخابای جدید... !
جدی فکر کنم قراره چی بشه؟!
ازهمه بدتر میم بهم پیام داده و گفته حالا که رتبه اومد فکراتو کردی؟!  
گفتم نه، فعلا نمیتونم صحبت کنم...
امروز مهمون اومد و من تو اتاق داشتم میزدم تو سر خوردم که ابرو شرفم رفت و فکر کردن دیوونه شدم و کلی آب ریختن رو هیکل من جل
امسال به محض اینکه رسیدیم مشهد، خالم گفت نرم افزار رضوان رو نصب کنیم شاید مهمون غذای حضرت بشیم. همون شب اول یعنی یکشنبه، خودش تو نرم افزار ثبت نام کرد. فرداش که رفتیم حرم یه پیام براش اومد که شما دعوت شدین! باورمون نمیشد! تو پیام نوشته بود که هر فرد میتونه چهار همراه با خودش ببره. ما چهارده نفر بودیم و گفتیم اشکال نداره، اون پنج تا غذا رو همه با هم میخوریم. همون شب یعنی دوشنبه همگی تو این طرح از طریق نرم افزار و پیامک ثبت نام کردیم. به صبح سه شنبه
آقا پارک بانوان مثل اون روز نبود، فقط پر از خانواده بود:/ :)) و کلا به هیچ دردی نمی خورد.
بعد هم که مهمون اومد واسمون. و برای اولین بار از مهموناییه که خوشم میاد:)) مامانم از زمان دانشجوییش یه دوست تهرانی داره که همیشه باهاشون مسافرت اینا میریم، حالا اومدن خونه مون امروز و شبم می مونن.
دو تا دختر دارن، یکی شون یه سال از من کوچیک تره، اون یکی دو سال از داداشم بزرگ تر:)) سروش هم بالاخره داره بر میگرده از تهران. ولی حوصله ام سر رفته:)) و بخاطر همین دارم گ
چند وقتی بود گوشای پدرم اذیت می کرد. چند تا دکتر رفت و درنهایت قرار شد بره مشهد عمل بشه. شنبه ی همین هفته رفتن. دوشنبه عمل شد. سه شنبه اومدن.
تو این چهار روز درک و شعور و مسئولیت پذیری که از برادر چهارده ساله ام دیدم واقعا خوشحالم کرد. هر روز صبح زود وقتی خواب بودم نون داغ می خرزد صبحونه آماده می کرد.
مغازه بابا رو هم اداره می کرد.
بعضی مواقع آشپزی هم می کرد، خریدای خونه هم که با خودش بود و...
دوشنبه شب شوهرخواهرم رفت مشهد که ماشین بابا رو برونه. خوا
خب ما از ترم ۵ گروه بندی میشیم و خیلی از کلاسامون بر اساس همین گروهمونه.ما از خیلی وقت پیش تصمیممونو گرفته بودیم و دیگه درگیرش نبودیم.حالا الان که باید دیگه اسامی رو تحویل بدیم یه بحثی پیش اومد و گروه بالینی‌مون قشنگ پاشید از هم!فقط به خاطر خودخواهی یه عده!انقدر عصبی و ناراحتم که حد نداره.نمیدونم قراره الان چیکار کنیم اصلا!همه گروه های خوب هم پره!چقدر مسخرس که همین اخر کار که باید گروه جمع شه یهو اینجوری شد!از فکر کردن بهش هم خستم حتی.برام مهم
اینکه وقتی فشارهای زندگی میان تو از اعتذال و حسن خارج نشی و از اعتبار و عیار نیافتی اتفاق مبارکیه، همون اتفاقیه که دنبالش هستم...
اینکه ناراحت نشم اگر مهمون سرزده و بدون اطلاع و اجازه ی من وارد اتاق خوابم بشه، اتاق خوابی که با عرف رایج جامعه خیلی فرق داره و همین فرق هم برای من یکم حل نشده ست و یه تضادی حس میکنم که اذیتم می‌کنه و بعد این اذیت سلسه وار باعث بشه به بچه ی مهمون اسباب بازی ندی و اون از لجش بچه تو محکم دوبار هل بده و بندازه زمین و اشک ب
اهنگ بهنام بانی فقط برو - فقط برو از بهنام بانی - متن اهنگ بهنام بانی فقط برو کد پیشواز فقط برو بهنام بانی - بهنام بانی فقط برو ترانه فقط برو بهنام بانی...
نپرس از حال و روز من فقط برو نمون نشو پاسوز فقط بروبرس به زندگیت به فکر من نباش ازم که پرسیدن بگو دوسم نداشت ♫♪یکی دوتا نیست آخه درد این !!! دلم چیزی نمیگه خیلی مرد این دلمزیادی عاشقت شدم دلت رو نذار تموم شه قصمون چه خوب چه بد ♫♪از هرچی ترسید دل من سرش !!! اومد گفتم بهتر میشه اما بدترش اومدبعد از
آدم وقتی منتظر یه مهمون خاص باشه، حالش خیلی جالب میشه، هی چشمش به راهه که این مهمون از راه برسه. حالا اگه از کسایی باشه که کنارش حالِ آدم خوب میشه و از دیدنش ذوق می کنیم، حالمون جالب ترم میشه، هی از پنجره نگا می کنیم ببینیم اومد یا نه!  حتی ممکنه بهش زنگ بزنیم...
 روز هشتم محرمِ امسال، ماهم تو هیات یه مهمون ویژه داشتیم. البته مهمونِ اون روز ما فرق می کرد با بقیه مهمون ها و یکم خاص تر بود. اونروز قرار بود یه شهید گمنام بیاد تو هیاتمون و مهمونمون بش
دیشب خواب "ر" رو دیدم. خنده داره نه؟! خودمم ک بیدار شدم خندیدم گفتم آخه برا چی باید خواب اونو ببینم؟!
همه تو ی خونه ی نا آشنا مهمون بودن که اونجا میگفتن این خونه ی خاله است! وارد ک شدم ب همه سلام کردم. بهش نگا کردم و با ی نوع لبخندی جوابمو داد که انگار بچه اشم. اصلا چرا اون باید تو خونه ی خاله ی من مهمون میبود؟! با همون موهای بلند و عینک گردش تو خواب من بود. رفتم عینکمو زدم ک بتونم بقیه رو خوب ببینم. بعد من و اون از جمع جدا شدیم و رفتیم نشستیم با هم نق
داشتم خاطرات بابامو مرور میکردم که یهو لبخند نشست رو لبم:) خاطرات شیرین هم تلخه وقتی نیستی...میگفت بیشتر عشقم راه مدرسه بود تا خود مدرسه، راه مدرسه یعنی درخت میوه گنجشکا دویدن وشیطنت...وقت پرسش بود،معلم جدی ای داشتیم،منم سر کلاس چون آروم نبودم جواب سؤالای بقیه رو از من می پرسید، یهو صدا زد پورابراهیم؟ گفتم بله آقا، پرسید تو بگو گله داری با کیست؟منم سریع گفتم:شاه آقا.اونم که شنید شاه باعصبانیت اومد سمتم و گفت: که گله داری با شاه است آره،شاه!اله
بدم اومد ک وقتی استاد داشت chondromalacia رو درس میداد به من نگاه کرد فقط چون که میدونست من زانوم درد میگیره://بعدشم پرسید استاد درمانش چیه استاد گفت وزن کم کنن، گفتش که اگه وزنشون کم باشه چی؟ استاد گفت هیچی و باز به من نگاه کرد:/الان که داشتم این مبحثو میخوندم یادم اومد و خورد تو حالم:/اینم یادم اومد که سر قلب استاده به من گفتش که برم دستگاه فشار بیارم خیلی بدم اومد:(((((شاید چون نصفه و شبه و دارم درس میخونم، ولی نه خوب ناراحت میشه آدم بخاطر چیزای کوچیک:(
این کلیپ «عاشق شدی؟» مهران. مد.ی.ر.ی خیلی روم تاثیر میذاره. اصن هر بار نگاه می‌کنم به جوری می‍شم
وقتی می‌پرسه عاشق شدی؟ و طرف یه خنده تلخ می‌کنه
یا یه جوری نگاهش می‌کنه که چی بگم؟
اون منم
فک کردم اگه بهم بگه دوسم داره منم بلافاصله بهش می‌گم دوسش دارم
دیگه فرصتو از دست نمیدم

....
نشستم رو تخت، با یه لیوان شیر . یه دونه موز.
مقاله رو ادیت میکنم
امروز که کار داشتم کلی مهمون اومد
کلی مقاله خوندم
نه کاملا
از اینا که سرسری نگاه میکنم ببینم اون چیزی ک
قُلْ ما یَعْبَؤُا بِکُمْ رَبِّی لَوْ لا دُعاؤُکُمْ ...
77 فرقان
 ـبگو: «پروردگار من براى شما ارجى قائل نیست اگر دعاى شما نباشد....
         
راستی شما چقدر به دعا از ته دل و حرف زدن با خدا اعتقاد دارید 
چفدر قشنگ خدا در آیه آخر سوره فرقان اهمیت دعا رو تو زندگی بیان کرده , من همیشه سر کلاس میگم شماره 77 این آیه هم شبیه دست هایی هست که دارن دعا میکنن 
اون روز قراربود خانواده ی حسن برای عید دیدنی بیان خونه ما 
 وقتی ما ایرانی ها دور هم جمع میشیم همیشه یه
اولش برای این مطلب رمز گذاشتم ولی الان میبینم اگه یه تیکه ش رو حذف کنم موردی نداره. 
امروز از صبح تا شب مهمون داشتیم، حق میدم به خودم که درس نخوندم. میدونی یه چیزی امروز گفتم که بعدش خودم بهش فکر کردم و یه چیزی یادم اومد که یکم آینده رو برام روشن  کرد. اون چیز این بود؛‌ انجام دادن کاری از روی علاقه یعنی که اون کار رو میکنی چون دوست داری که بکنی، اما وقتی کاری رو برای هدفت انجام میدی خود اون کار رو الزاما دوست نداری اما انجامش میدی که به هدفت برس
Behnam Bani
Faghat Boro
#BehnamBani
نپرس از حالو روز من فقط برو
نمون نشو پاسوز من فقط برو
برس به زندگیت به فکر من نباش
ازم که پرسیدن بگو دوستم نداشت
یکی‌ دوتا نیست آخه درد این دلم
چیزی نمیگه خیلی‌ مردِ این دلم
زیادی عاشقت شدم دلت رو زد
بذار تموم شه قصمون چه خوب چه بد
 
از هر چی‌ ترسید دل من سرش اومد
گفتم بهتر می‌شه اما بدترش اومد
بعد از تو فقط به عکسات دلم رو زد
از هر چی‌ ترسید دل من سرش اومد
گفتم بهتر می‌شه اما بدترش اومد
بعد از تو فقط به عکسات دلم رو زد
 
هرج
توی قصابی بودم که یه خانم پیر اومد تو مغازه و یه گوشه ایستاد. یه آقای جوان خوش تیپی هم اومد تو گفت: 
«آقا ابراهیم، قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش عجله دارم.»آقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافه‌هاش. همین جور که داشت کارشو انجام می داد رو به پیرزن کرد گفت: «شما چی میخواین مادر جان؟»پیرزن اومد جلو یک پونصد تومنی مچاله گذاشت تو ترازو گفت: 


ادامه مطلب
درست حدود ۲۰ روز دیگه امتحان دارم . ۵۰ جلسه جزوه یعنی ۵۰ مبحث که این مدت حتی نگاهی هم بهشون ننداختم .  یه برنامه کوهنوردی دو سه روزه یک هفته دیگه . و کلی کار ریز و درشت که این دوتا از همشون مهمترن برام . اوه الان یادم اومد باید لاگ بوک اخلاق رو هم شنبه تحویل بدم:/  
این دو روز هم که مهمون داشتم و الانم خیلی خستم . اما اصلا نمیتونم بخوابم . هوای اینجا هم اونقدری گرم شده که با روح و جان آدم بازی میکنه . یکجایی اون ته ته افکارم به این رسیدم که چه زندگی کث
سلام
 
خیلی وقته نیومدم  اینجا وقتی که از همه جا خسته شدم  اتفاقات خوب اومد مهمون آقا شدم کلی باهم حرف زدیم
اگه نداشتمت چیکار میکردم  فدای آن همه مهربانی ات رفیق دوران کودکی ام تا به حال .
 
این روز ها دلم کربلاست احوالم مال خودم نیست فقط  بوی حرم  احوالم را خوش میکنه ارباب ببخش به سه ساله شبه مادرم ببخش 
ببخش اگه مثه قدیم نوکری نمیکنم ببخش اگه لاف گدایی میزنم      حسین جان فدات بشم 
 
حسین منو یادت میاد همون گدای خونتم     حسین دیوونه همون ن
نامزد کرد و وقت حلقه دست کردن و این ادا و اصولا من نبودم.کجا بودم؟
رفته بودم دنبال شوهر، ماشین نداشت و آوردمش خونه مامانم
بهتر که نبودم ، بیشتر شبیه مهمون ب نظر میرسیدم اینطوری !!
از همه شون هم خوشم نمیاد مخصوصا مامانش و داداشش و آبجیش :)))) سر مهریه بدجور ازشون بدم اومد.
شوهر وقت برگشت به خونه گفت دلم میخواد برا تو و دخترمون طلا بخرم گفتم باز دیدی یکی برا زنش طلا خرید جو گیر شدی؟؟؟؟
آخه کسی ک تا حالا برا زنش یه شاخه گل نخریده طلا میاد بخره؟!!:))))
ول
همسرم راننده ی ماشین سنگین بود، به من گفت بیا پشت فرمون بشین تا یاد بگیری،بعد از یکم رانندگی یادمون افتاد باید جایی بره و منو خونه پیاده کرد‌. تنها بودم که داداشم اومد پیشم. مشغول صحبت بودیم که صدای جلز ولز اومد دویدیم تو آشپزخونه و چشمتون روز بد نبینه، نمیدونم کی بادمجون رو با یه عالمه روغن رو گاز گذاشته بود، بادمجونا سالم بودن ولی کل خونه ی ما رو دوده ی سیاه گرفته بود. تند تند وسیله ها رو جمع میکردم که بشورم یهویی از تخت خوابمون یه عالمه آب
یک هفته تمام وقت داشتم که کارهای خیاطیم رو انجام بدم ولی این کاررو نکردم و سپردم به جمعه و شنبه که تو اونام گند زدم... 
اون از دیروز که همش بیرون بودم و مهمون داشتیم، اینم از امروز... صبح خواهری اومد دنبالم و رفتیم دنبال آرایشگاه که یه جای ارزون و خوب پیدا کردیم. موهای دختر خواهرمو که کوتاه کرد منم جلو رفتم واسه موخوره ای که چند وقت بود درگیرش بودم. بعد از این که کوتاه کرد وحشت کردم، از وسط کمر رسیده بود به نزدیک شونه هام... کلی غصه خوردم :( ازش پرسی
اون روز بعد از اشکایی که ریخته شد رفتم لباس هامو از خیاطی آوردم 
قبل از اینکه بنی بیاد ایران قرار بود یه چن روزی رو با هم بگردیم و بعد نتیجه نهایی رو درباره همدیگه اعلام کنیم ولی وقتی همدیگه رو دیدیم یه این نتیجه رسیدیم ما همون دو تا آدم هستیم با همون اخلاق ها خاص خودمون ، دقیقن خود همون چیزی که براش وقت گذاشتیم و انگار نه انگار نه اولین بار همدیگ رو حضوری دیدیم ، انگار که هزارمین بار بودد....
برای همین بنیامینم شنبه رسید یکشنبه با هم کمی بیرون
دانلود رمان درخیابان دوبلین 
کجا ؟اسبو که دیگه نفهمیدم کی آورد دستمو گرفت منو سمت اسب  برد عین یه دختر بچه بلندم کرد سوار اسب شدم ، خودشم اومد سوار شد  وبا خنده رو به خانواده ام گفت :-داوود هستن ، از بودن با شما امشب معذورم سهراب چشمکی زد وگفت :-ارباب اینه رسم مهمون داری ؟دست اهورا دور کمرم بود 
با لبخند گفت :-میرم با خانومم ماه عسل از حرفش گونه هام  رنگ با ختن وسرمو انداختم گیسو با ذوق گفت :-چشمت روشن ارباب کمند هم ظرف زغال دستش بود اسفند دود
جشن تولد بچه ش بود, ده بیست بچه دیگه رُ مهمون کرده بود, بچه ها سرو صدا میکردنو شیرینی و ...
همسایه دست چپی اومد به اعتراض که مرد حسابی این چه وضع سرو لباس خونوادته, اگه پول داری به اونا برس, باغچه جلو خونتو درستش کن و ...
مرد اومد به گله گی نزد همسایه سمت راستیش که عاقله مردی بود از صحبتای همسایه دست چپی.
همسایه دست راسنی گفت به دل نگیر, این به کانون گرم خونواده تو, ایمانت خودت و بچه هات و ... حسادت میکنه, اومده اینجوری نیشش رو به توبزنه, فقط براش دعا کن
امروز کلاس زبان داشتم بازم اومده بودی از دور ماشینت رو دیدم اگر اشتباه نکنم
ناهار مهمون مادرت باباطاهر بودیم سحر هم رفته بود مشهد. اوجان حالش خوب نبود خاله رفته بود پیشش.امروز غروب اومدی ک وسایل رو ببری.خیلی پژمرده شده بودی راستش دلم ریش شد خواستم همونجا بگم چته یا ب ی بهونه ای زودتر برگردم ب توام بگم بیای باهات صحبت کنم.بگم چرا اینجوری شدی تو ک خودت منو از زندگیت انداختی بیرون دیگه چته؟ از چی ناراحتی ک این شکلی شدی؟ میدونی دلم خیلی برات تنگ
دانلود آهنگ جدید به نام از هرچی ترسید دل من سرش اومد از بهنام بانی
Ahang az harchi tarsid deleman saresh omad az Behnam Bani
دانلود آهنگ از هرچی ترسید دل من سرش اومد بهنام بانی
نپرس از حال و روز من فقط برو نمون نشو پاسوز فقط برو
برس به زندگیت به فکر من نباش ازم که پرسیدن بگو دوسم نداشت
یکی دوتا نیست آخه درد این دلم چیزی نمیگی خیلی مرد این دلم
زیادی عاشقت شدم دلت رو نذار تموم شه قصمون چه خوب چه بد
از هرچی ترسید دل من سرش اومد گفتم بهتر میشه اما بدترش اومد
بعد از تو فقط به ع
دانلود آهنگ ناصر عبداللهی بهار بهار { کیفیت 320 و 128 }
امروز ترانه ای زیبا با صدای استاد ناصر عبداللهی بنام بهار بهار همینک از جاز موزیک
Exclusive Song: Naser Abdollahi | Bahar Bahar With Text And Direct Links In jazzMusic.blog.ir
متن آهنگ بهار بهار از ناصر عبدالهی
بهار بهار صدا همون صدا بودصدای شاخه ها و ریشه ها بود
بهار بهار چه اسم آشناییBahar Bahar Che Esme Ashenaei
صدات میاد اما خودت کجاییSedat Miyad Ama Khodet Kojaei
وا بکنیم پنجره ها رو یا نهتازه کنیم خاطره ها رو یا نه
وا بکنیم پنجره ها رو یا نهتازه کنیم خ
هوالرئوف الرحیم
درسته که یه اعصاب خردی برای دوتاشون پیش اومد، ولی کلا خوب بود و خوش گذشت خونه مامان رضا. بچه ها حسابی تو سروکله ی هم زدن و از خجالت هم در اومدن و مامان حرص می خورد و ماجاری ها ریلکس. البته باید بگم من به دوتا جاری وسطی ها نگاه کردم که ریلکس بودم.
وقتی برگشتم خونه و دیدم دو گروهی که گفته بودن و اصولا عید دیدنی خونه مون میان، تو راهن، وا رفتم. خیلی خسته و خواب آلود بودم.
دیگه وسایل پذیرایی رو آماده کردم و اونها انقدر نیومدن که من تون
بعد از ظهر داشتیم میخوابیدیم داداشم نشسته بود بهش گفتم خب بخواب اومد بخوابه بالشو از زیر سرش کشیدم
 بابام اینو دید اومد یکی خوابوند زیر گوش راستم بعد یکی هم زیر گوش چپم
مادرم اینو دید اومد یه عالمه داداشمو زد
بابام اینو دید یه مشت زد تو کلیه ام
 ‌رفتم تو اتاق داداشم با کمربند بابام منو زد
اومدم بیرون دیدم داداشم داره بابامم میزنه
مدیر عامل مهدی حق اومد توی اتاقمون از روی که پدر فاطمه میم زن مدیر عامل مهدی حق فوت شده بود نیموده بود شرکت اومد ازمون تشکر کرد بابت رفتن به مراسم !!!! جالب ش این بود همون خنده ای همیشگی ش روی لب ش بود اما با یه غم ... و ناراحتی از اتفاقی که افتاده ...
سلام وقت بخیر 
مشکل من برخورد با برادر کوچکترم هست.
برادر من زمانی به دنیا اومد که پدر و مادرم 43 سال سن داشتن و از نظر مالی وضع بدی داشتیم و چون سن و سال زیادی داشتن به برادر کوچکترم توجهی نمی کردن، حالا برادرم 28 سالشه و عقده ای شده هر روز دعوا میکنه، و مادر و پدرم و حتی مرده های فامیل رو با رکیک ترین فحش ها خطاب قرار میده.
برادر کوچیکم استعداد خوبی داشت، مدرسه نمونه راهنمایی قبول شد، ولی چون پول شهریه نداشتیم بدیم همیشه مدیر مدرسه بهش تذکر مید
مامان از کار کشاورزی خیلی خسته بود. گفت میخواد بدون سحری روزه بگیره.
من عزمم رو جزم کردم فردا روزه بگیرم. اما دلم برنج و غذای سنگین نمیخواست. بنابراین دو تا لقمه نون پنیر درست کردم و خوردم. بعدشم یه چایی با مربای معرکه ای که اخیرا پختم. قرصمم خوردم و تمام.
این روزا به حدی قرص خوردم که حس میکنم شبیه قرص شدم.
هرچند امروز حالم بهتر بود.
چند روزی خونه ی خواهرم بودم بلکه باعث شه کمتر پای لپ تاپ بشینم.
دیروز افطار هم با اقای محترم رفتیم بیرون.
یه نکات غی
این روزا همسری سر کار سرشون خیلی شلوغه و چندتا ماموریت خارج از استان داشتن. دیروزم که بعد از مدتها رست بودن من مهمون داشتم و مجبور شدن برن بیرون از خونه. امروز هم رست بودن و صبح با هم راهی شدیم و قرار شد سر وقت بیان دنبالم. عصر کلاس زبان داریم و میون این همه مشغله بخاطر گرفتگی و بارونی بودن پاییزی هوا تو ذهنم برنامه میچینم که میریم تو بالکن و چایی داغ با شیرینی میخوریم و تا وقت کلاسم یه کم زبان گوش بدم و غیره.
ولی برنامه ها اونجوری که فک میکردم پ
 دردسر جدید این هفته من :
این هفته علی مهمون ماست بخاطر شرایطی که داره حالا به هر حال یه هفته مهمون ماست 
سوالی که اینجا دارم  اینکه تا جاییکه امکان داره انواع بازی های پسرانه رو به من بگین‌ که این
هفته با علی کوچولو (۹ سالشه) بازی کنم‌ .
دوم غذاهای کودکان اگر میشناسین بازم بهم بگین‌ ممنون میشم .
علی هر غذایی نمیخوره و اینکه نمیدونم چی دوست داره چی نداره؟ متاسفانه به منم نمیگه:|


+   
داداشم این هفته سرکاره . 
مامانش هم بیخیال بیشترتون میدونین
دیشب سی نفر مهمون داشتیم که به مناسبت خریدن و اومدن تو خونه جدید،اومده بودن خونه مون.من خیلی مهمون دوست دارم اما نهایتا تا پونزده نفر،نه بیشتر...
با اینکه مادرم و خاله ام هم خیلی کمکم کردن اما باز فشار زیادی بهم وارد شد.تو خونه مون یه دست مبل ده نفره داریم و چند تا صندلی میز ناهار خوری که برای پنج نفر کافی بود.برای ۱۵نفر باقی مونده با همسرم رفتیم صندلی اجاره گرفتیم.بعد برو بهترین قنادی شهر که دقیقا اون سر شهره شیرینی بخر،کلی بگرد میوه خوب بخر،
دیدین بعضی مواقع یه دونه برنج ،حبوبات ..داخل گلو می مونه و تا یکی دو ساعت سرفه می کنی(امواتت میاد جلو چشات)امشب موقع شام خوردن مامانم همین  جوری شد و تا نیم ساعت سرفه کرد 
عید سال قبل خانواده دایی، ظهر خونه ما دعوت بودن. یه دونه لپه داخل  دلمه، موند گلو عروس دایی .....خلاصه نتونست غذا بخوره و کلی سرفه می کرد 
 
اون یکی عروس داییم تعریف کرد :دیشب خونه مامانم اینا کلی مهمون بود. وقتی شام میخوردیم،دختر عمه ام بدون حرفی با حالت فرار دو طبقه رو اومد پا
من و أین آرامشی که مهمون خونه ام شده انصافا چقدر غریبه ایم ، به طرز عجیبی ارومم و لبخند میزنم :)
من راه خودم رو میرم، هر اتفاقی که بیفته ناامید نخواهم شد، نتیجه من الان نیست و خدایی که به شدت کافی‌ست:)
ممنون از همه شما بابت این حس خوب و دعای خیرتو

پ.ن: سلطان نگران های دنیا فقط گلاب که با چشم نیمه باز میگه: رفتی و اومدی ؟؟
۱.آیا شما هم اینقدر مهمون دارین؟بخدا صبح ساعت نه بیدار شدم مامانم میگه بیا پایین مهمون داریم.کدومتون سر و رو نشسته رفتین جلو مهمونتون تا حالا؟منم نرفتم و تازه این بار  به نشانه اعتراض که تو رو خدا بذارین یه نفس راحت بکشیم بعد از یک ساعت و خرده ای رفتم پایین و بدون خوردن صبحانه شروع کردم به سالاد درست کردن و ...بعد از اونم ظرف ۱۹ نفر رو بشور و خشک کن و بچین تو کابینت...چای و میوه و... بیار.اصلا ظهر مهمونی رفتن اشتباه بزرگیه هر کی اومد خونتون.بخشش لا
لم دادم روی تختم و درس میخونم ...
شادان برای نهار فردا مهمون دعوت کرده ام ! 
در حالی که خونه ام در به هم ریخته ترین حالت ممکنه ! 
و خب دلم میخواد یکی میومد که بلد بود هرچیزی رو باید کجا بذاره و بعد همه جا رو برق مینداخت و میرفت ! 
+قطعا با همچین خونه ای نمیذارم مهمونم رو به رو شه فردا ظهر :))
خانواده ما هر سال عید غدیر نهار مهمان یه سید دوست داشتنی هستن
 
ایشون هم خیلی مهمون نوازه... 
 
من واقعا دلم می خواهد عید غدیر اونجا باشم... 
 
دوست دارم دوباره همه فامیل رو دور هم جمع شده ببینم...
 
یعنی می شه عین گذشته ها دور هم جمع بشیم... 
همین مهمونی ها و روضه ها بود مارو دور هم جمع می کرد... 
مراسمات پابرجاست ما چرا پراکنده شدیم... 
 
 
من دیشب یه دعای دیگه کرده بودم انگار خط رو خط شد
امروز ی مریض اومد ک ۹ تا دندون دو کوادرانتشو کشیدم:/
ولی به اندازه کشیدن یه عقل درست حسابی لذت نداش.‌
بجز قسمت بخیه که کانتینیوز زدم واسه اولین بار و خیلی ذوق کردم**)
(بماند ک هرچی فکر میکردم یادم نمیومد گره اخرو چطور باید بزنم و به همه هم گروهی هام متوسل شدم تا اخرش باهم فکری یادش اومد یکیشون ) :))))))
من دیشب یه دعای دیگه کرده بودم انگار خط رو خط شد
امروز ی مریض اومد ک ۹ تا دندون دو کوادرانتشو کشیدم:/
ولی به اندازه کشیدن یه عقل درست حسابی لذت نداش.‌
بجز قسمت بخیه که کانتینیوز زدم واسه اولین بار و خیلی ذوق کردم**)
(بماند ک هرچی فکر میکردم یادم نمیومد گره اخرو چطور باید بزنم و به همه هم گروهی هام متوسل شدم تا اخرش باهم فکری یادش اومد یکیشون ) :))))))
خواهر زاده م ۹ سالشه و خدا حفظش کنه خیلییی خوشکل و سر و زبون داره 
طوری که حتی اونایی که خودشون دختر همسن و سالش رو دارن عاشقشن 
پریشب اومد خونه مون ، از چند تا پله افتاده بود پاش کبود شده بود 
اولش کلی ناراحت شدم بعدش یه دفعه قاطی کردم گفتم مگه دست پاچلفتی هستی نمی تونستی رو پله اول متوقف بشی و خودتو جم کنی تا آخرین پله باید می افتادی و این بلا سرت می اومد..
الان که فکر می کنم حس می کنم مث قدیمی ها رفتار کردم خخخ
یکم مونده به یازده بیدار شدم داشتم تو گوشیم تو نت می‌چرخیدم که دوستم زنگ زد
گفت، من رسیدم میخواستم بدونم شما کجایین؟؟
من، خونه، قرار بود کجا باشم؟؟
که وقتی جمله بالایی رو گفتم یادم افتاد کلاس داشتم امروز... :/
.
دیگه با این کار و تنبلی و بی فکری از خودم بدم اومد خیلی خیلی بدم اومد...
باید یه فکری به حال خودم کنم....
بد اومدم تو پارک مجبور شدم دوبار دنده عقب بگیرم
بعد یارو ( فک کنم پارکبان اونجا بود از این لباس ابیا تنش بود ) اومد مثلا فرمون بده بعد که پارک کردم پیاده شدم گفت یه ضرب المثل هست میگه مورچه چیه که کله پاچه اش باشه بعد یکم اومد جلو گفت البته زن چیه که دنده عقبش باشه ...
بله میدونم که من دیگه اون بشر را نخواهم دید و مجالی برای ناراحتی نمیمونه ولی بهم برخورد :| پررو :|
دیشب خیلی دلم گرفته بود ....
از اون دلتنگی هایی که هر چی صدا می زنی هیچ جوابی نمیشنوی...
هر چی خودتو به درو دیوار میزنی که فرجی حاصل بشه ولی انگار نه انگار...
دیشب به خدا گفتم این رسم مهمون نوازی نیست .....
اینکه ما رو دعوت کردی توی مهمونی خودت ولی جز اشک و آه و ناراحتی برامون نمونده
گفتم میدونم خیلی بدم ولی من که توبه کردم ، از همه خطاهای جوونی، از همه کم گذاشتن ها از همه کج رفتن ها...
گفتم خدایا با چه اسمی صدات بزنم که روتو به سمتم برگردونی و بگی چته؟ چ
امشب گودبای پارتی داریم.
دوتا از همکلاسی های ارشد میان خونم.
منم برخلاف مهمون های قبلی که ماکارانی درست می کردم، می خوام از این دو دوست مهربان با الویه پذیرایی کنم.
آخه اینا دفعه اول و آخرشونه که میان اینجا...
در خونه رو که باز کردم، رفیقان جان با یک عدد کیک بزرگ اومدن داخل.
و بالاخره شیرینی پایان سربازی رو خوردیم...
آخ آخ آخ!
حالا چطوری برگردم سر کارم؟
فک کن بیای ناهار بخوری با این وضعیت مواجه بشی!

+همینطوری به امید فرج صبر کردم تا اینکه مادرشوهر خواهرم اومد گفت می‌برمت:دی
از مصادیق واقعی نزول فرشته از آسمان :)
تو ماشینش نشستم تا غذاشو بگیره و بیاد که بریم که تااااا اومد بارونم بند اومد!
اینم ویوی اتاق، بعد از بازگشت... صبح که اومدم خشک بود! الان یه جوری صدای رودخونه میاد انگار که کنار آبشار نشستم! 
+کاملاً قابل شناسایی شدم :/
+از شروع نگارش پست تا انتشارش ح
دیروز دوتا مهمون داشتم که هردو آقا بودن از خیلی نظرا بهتر بود :))) 
مثلا نیاز به نظافت کاریایِ با ظرافت نبود 
چون من واااقعا سختم بود با وجود پسر
 همین که تونستم یه غذای خوب درست کنم و همه کارا رو (آشپزی و اماده کردن ظروف و میوه و فلان) در عرض یکساعت و ربع انجام بدم شاهکار کردم واقعا
ولی وقتی مامانم بخواد بیاد همه چی فرق میکنه D: 
سلام سلام وصدسلام امام رضای مهربون


سلام سلام وصدسلام امام رضای مهربون
مولای خوب وباصفا،فدات بشم آی آقا جون
ای امام رئوف ما،مهمون نوازو باصفا
قربون صحن وحرمت،آقای ما،امام رضا
بازم میخوام بیام مشهد،زیارت وپابوس تون
بیام ودردامو بگم،حاجت بگیرم ازتون
بیام زیارت وشما،دست بکشی روی سرم
والا دلم سبک میشه،هروقت که من میام حرم
اون لحظه های باصفا توی حرم کنارتون
انگار که تو بهشتم و مهمون بارگاهتون
لحظه های شیرینیه توی حرم پیش شما
فدا
باشه من دروغگو و تو خوب.
ولی اونی که مخفیانه اومد و هی به دروغ میگفت روستام ولی برای یچیز خاص اومده بود تو بودی. 
چون بهت نمیگم یادت رفته؟؟
بس کن دیگه. یه عکس دیدی و واست توضیح دادم جریانش چی بوده. 
تو توضیح بده چرا اومدی و نگفتی؟؟ و انکااار میکردی و هرچی به دهنت می اومد بهم میگفتی؟؟
پس بقیه چیزهایی هم که پرسیدم و هیچ جوابی بهشون ندادی توضیح بده، نه اینکه کاملا سکوت کنی.
 سلام .من بهرزوم .دوست بابام امروز اومد خونه ما. بابام خیلی بهش احترام گذاشت. خوش امد
 گفت.موقعی که می خواست بشینه، بابام سریع به پشتی براش اورد که راحت باشه و به دیوار 
تکیه نده.
بچه ها، پدر ها ومادرها خدا خیلی کار بابای بهروز رو دوست داره. چون بابای بهروز به یه مسلمان 
احترام گذاشته وبرای اینکه اذیت نشه براش پشتی گذاشته. خدا به خاطر این کار گناهان بابای بهروز 
رو می بخشه
چون پیامبر(ص) فرمودند: هیچ مسلمانی نیست که برادر مسلمانش بر او وارد شود و
واقعا تسلیت میگم ب تمام خانواده های شیرازی و تموم کسایی ک اسیب دیدن ......و تشکر ویژه میکنم از تمام همشهری های مهمون نوازم ...اگه میخواستیم منتظر باشیم ک دولت و شهردار و استاندار کاری کنه خیلی بیشتر خسارت میدادیم ......ممنونم از تمام محبت و خون گرمی و حس انسان دوستانتون  ....دمتون گرم و اجرتون با خدا 
سلام
اینبار سوتی خودم رو میخوام براتون بگم ... :))
 
جاتون خالی یه جشن خیلی خوب گرفته بودیم و حسابی دوستان و هیات های دیگه رو دعوت کرده بودیم ...
از قضا صاحب مجلس که هیات خونشون برگزار شده بود چندنفر مهمون ویژه داشتن ... این مهمون های ویژه از کربلا تشریف آورده بودن ( از جمله کسایی هستن که اربعین در خونشون روی زوار بازه ) 
جاتون حسابی خالی ... مجلس شروع شد و کم کم حسابی به دست زدن گرم شدیم ...
بالاخره مداح اشاره کرد بلند بشید و دست بزنید ... ما هم که از خدا
آقا دیروز سرکلاس بودم.
یادم اومد که ابتدایی که بودم، یک کیف دارا و سارا مشکی رنگ داشتم.
بعد فک کردم گفتم ای بابا! اون رو که انداختیم دور و دیگه ندارمش!
ولی یادم اومد تو آلبومم، یک عکس با پدرم که اون موقع ناظم مدرسه (!) بود دارم که کیفه هم فک کنم یا تو دستمه یا پشتم.
حالا اینو می نویسم، ان شاءا... رفتم خونمون بعد امتحانات پایان ترم، حتما عکسشو میزارم.
هعی! یادش بخیر ... .
هدهد دیروز می‌گفت "ایشالا یه روز جبران می‌کنم برات، یه روز که مهمون داشتی و دست تنها بودی، میام خونه‌ت و برات آشپزی می‌کنم و ظرف می‌شورم و..." منظورش وقتیه که ازدواج کرده باشم و خونه‌ی خودم باشم. نمی‌دونم بار چندمه اینو گفته، ولی فکر کنم زیاد ازش طلبکار باشم، ذخیره‌شون می‌کنم که بعدا استفاده کنم :)))
حدودا بیست تا مهمون داشت برای ظهر. ساعت هفت بهش میگم نمی‌خوای پاشی از خواب؟ میگه یه غذاست دیگه، کاری نداره :|| واقعا هفت تا دوازده برای آماده
به داداش بزرگه گفتم برام عروسک پولیشی بخره ولی یه جوری که مامان نبینه ! ببینه واسه خودش قصه درست میکنه به همه دوستا ، رفقا و فک و فامیل هم اطلاع میده !!چهارشنبه داداش بزرگه بهم گفت برات عروسک گرفتم ، منتها نمیتونم از دست مامان در امان نگه دارمش بیا ببرش و من فرمودم من نمیام اون وری بیا برام بیار پنجشنبه اومد برام آورد ، یه مشما مشکی بزرگ !! گفتم این به این عظمت رو چجوری از دید مامان مخفی کردی ؟ گفت اولی که وارد خونه شدم مامان اومد چک کنه ببینه چیه
سلام  :)
پاورقی وبلاگ رو با عکس یه سری کتابای خیلی قدیمی از کانون‌ پرورش فکری توی دهه‌های ۴۰ و ۵۰ خورشیدی ، به روز کردم :) بهتون  پیشنهاد میکنم حتما ببینید. قیمت کتابای اون موقع ، نقاشی‌های کتاب‌ها، انتشارات‌های قدیمی، فونت کتاب‌ها، همه و همه خیلی بامزه و خاص اون موقع هستن :)
 وقتی شیش یا هفت ساله بودم، یه روز بابام با کلی کتاب قدیمی اومد خونه و یهو کتابخونه‌ی فسقلیم رو با کتابایی پر کرد که سن بعضی‌هاشون از خودش بیشتر بود. یکی از کتابخونه‌
ایران که رسیدم خواستم برم پیش یه مشاور که سال قبلش تو نت پیداش کرده بودم
خوبم نبودا ولی نمیدونم چرا خواستم برم پیششش.... نبودش گفتن خارج رفته
منم رفتم پیش یه مشاور دیگه که به نظرم آدم سالمی اومد حتی با این که سنش نصف اون یکی بود اما نظراتش علمی تر و پخته تر اومد و نوبتی که بهم داد دقیقا همون پانزده بهمنی بود که اون یکی داده بود
خلاصه الان با به خودم میگم حیف صدتومن ویزیت و ۷تومن اسنپی که دادم واسش واقعا بی خود بود
کلی حرف الکی زد کلی کوبیدم
خدا ر
امروز با خواهرم حدودای ساعت چهار رفتیم لب ساحل 
محل اقامتمون خیلی فاصله کمی داشت 
رفتیم و یکم تو آب راه رفتیم و اومدیم صدف جمع کنیم . یه اقایی که معلوم بود جنوبی بود اومد و یه مشت صدف اورد گفت این برای شما . اولش گفتم چقدر مهربونه. بعدش دیدم به طرز حال بهم زنی داره سعی میکنه صمیمی بشه . 
خواهرت چند سالشه؟ تو چند سالته؟محل اقامتتون کجاست ؟کجایی هستین ؟
من سعی میکردم همه رو سر سنگین جواب بدم اما اون کوتاه نمی اومد.
اومد گفت بیاین اینجا پاچه شلوارت
کتری رو گذاشتم روی گاز تا بعد از تمرین سه تار ، چای بخورم و درس بخونم...
خونه جمع و جوره...
۴شنبه برام مهمون میاد و من تا ظهر ۴شنبه خونه نیستم دیگه... 
فقط مونده لباسها رو از روی بند جمع کنم و ظرف های آشپزخونه رو جا به جا کنم...
باید برای فردام سالاد هم درست کنم...
اون طالبی ها رو هم یکیش رو پوست بکنم ببرم تو کشیک فردا بخورم...
اه...
لعنتی‌...
یهویی چقدر کار شد :))) 
من برم سراغ کارهام وقت نیییست   
روی زمین خاکی داشتم با نوک کتونی کلمه می نوشتم...اسم تو رو نوشتم مربی تنیسم اومد. شتابزده کف کتونی رو روی اسمت کشیدم خاک پخش و پلا بشه تو نخونه. 
در همین احوالات شاعرانه بودم یکی گوشه چادر برزنتی روی زمین رو پس زد اومد داخل توپهای ضربه های خارج از کادر زمین رو برگردوند به سبد. من هوارم رفت هوا که آقا نمیبینی حجاب نداریم! چرا اومدی داخل؟! اقاهه گفت بله دیدم اما شما هم مثل خواهرم؛ عیبی نداره! :/
 
دلم برای دخترکوچولوی همسایه یه ذره شده! چند روزه یا مهمون داریم و یا من کار دارم:/ درنتیجه نمیتونم برم بیارمش. صداش همش تو گوشمه. بچم نمیتونه جمله بسازه هنوز*__*  کلمه به کلمه منظورشو میرسونه و خیلیی باحال و شیرین کلمه ها رو ادا میکنه. هر دفعه که میارمش خونه، یه چند کلمه به دایره لغاتش اضافه شده. 
فعلا با دیدن فیلماش سر میکنم و از دیدنشون انرژی میگیرم.
این نی نی ها چه ها نمیکنن با دل آدم:) ... هر حرکتشون یه دلبری محسوب میشه. 
هفته‌ایی که گذشت برام پر بود از اتفاق های جدید! و باید بگم دوست های جدید هم یهویی پیدا کردم! 
تجربه دوست داشتن و صحبت کردن راجب هرچیزی برام خیلی شیرین بود. آخرین باری که با دوست صمیمیم ساعت ها حرف زدیمو یادم نمیاد، ۵ سال پیش بود، توی یک روز تابستونی اواسط خرداد احتمالا... 
واقعا ۵ سال گذشت؟! 
توی این ۵ سال من تنها بودم، تنهای تنها. دلم میخواد این موضوع دوست پیدا کردنمو با خانم P هم در میان بگذارم، اما میدونم خانم P از اون آدم هاییه که از چت کردن ب
دانلود آهنگ جدید بهنام بانی به نام فقط برو
نپرس از حال و روز من فقط برو، نمون نشو پاسوز فقط برو
برس به زندگیت به فکر من نباش ازم که پرسیدن بگو دوسم نداشت …♪
یکی دوتا نیست آخه درد این دلم چیزی، نمیگی خیلی مرد این دلم …♪
زیادی عاشقت شدم دلت رو نذار تموم شه، قصمون چه خوب چه بد …♪
♪♪♪ ♫♫♫ ♪♪♪
از هرچی ترسید دل من سرش اومد گفتم بهتر میشه، اما بدترش اومد
بعد از تو فقط به عکسات، دلم رو زد
از هرچی ترسید دل من سرش اومد گفتم بهتر میشه اما، بدترش اومد
خب قول داده بودم هر روز بنویسم. اومدم که بنویسم. امروز مهمون داشتیم. من با مهمون حال نمیکنم. همش دردسره. چه قبلش چه بعدش چه وسط ماجراش. درسته خوبه و انرژی هم میگیری بعضا ولی من خاطرم خوش نیست. مامان از سه روز قبل مدام کار میکنه. خونه مرتب میکنه، خرید میکنه، آشپزی میکنه، گل میخره. همه کار میکنه. تو روز خودش هول هولکی کار میکنه. همه کارهاش تا دقیقه نود میمونه. استرس داره. این که نشد. این چیه که همش باعث دردسره. مهمون میخواد بیاد دو تا چهار نفر بیاد. ا
دیشب مامانم واسه فشارخونش رفت دکتر قلب.بعد که اومد داشت از دکتره تعریف میکرد که چه قدرررر خوش اخلاق و مودب بود.گفت موهاش بلند بود دم اسبی بودو خوش هیکل و گفت که تهران بوده الان اومده شهر ما.
وقتی اینارو گفت من یه لحظه همه چیو زدم سر هم یادم اومد که من قبلا وبلاگ یه خانمیو میخوندم که تهرانی بودن و شوهرش متخصص قلب.بعد یادم اومد همون موقع ها یه سریالی داشت پخش میشد یه بار اومد نوشت که یکی از بازیگراش که درحد چند ثانیه فقط بازی کرده بود و اصلا معروف
دیشب مامانم واسه فشارخونش رفت دکتر قلب.بعد که اومد داشت از دکتره تعریف میکرد که چه قدرررر خوش اخلاق و مودب بود.گفت موهاش بلند بود دم اسبی بود خیلی خوشگل و خوش هیکل و گفت که تهران بوده الان اومده شهر ما.
وقتی اینارو گفت من یه لحظه همه چیو زدم سر هم یادم اومد که من قبلا وبلاگ یه خانمیو میخوندم که تهرانی بودن و شوهرش متخصص قلب.بعد یادم اومد همون موقع ها یه سریالی داشت پخش میشد یه بار اومد نوشت که یکی از بازیگراش که درحد چند ثانیه فقط بازی کرده بود
فردا دوستم میاد خونمون :)
مامان نیستشو من همش تو فکر پذیراییم :/ 
کار سختی نیس همرو بلدم:دی 
سختیش مال وقتیه شام نگهش دارم ! بعد از اون باید همون چرخه پذیراییه عصرو تکرار کنم:/؟! چایی شیرینی اجیل ووو؟؟؟ 
شت!
واسه همیناس مهمونی رفتنو بیشتر دوس دارم
پذیرایی خیلی لذت بخشه خصوصا از دوست❤️حس خوبیم داره ولی کلا من مهمون شدنو بیشتر دوس میدارم
+حالا بنده خدا اگه بمونه
آره، برگشته بودم به مود سر کوبیدن تو دیوار، چون دیگه دلم نمی‌خواست فکر کنم. فکر کردن همیشه یکی از سالم‌ترین تفریحات من بود، اما چند وقتی بود که حاضر بودم هرچی دارم رو بدم تا فقط مجبور نباشم به چیزی فکر کنم، چون همین که چشمام رو می‌بستم، یا نمی‌بستم، یادم می‌اومد که انتخاب رشته نکردم. یادم می‌اومد که معلوم نیست سال دیگه قراره کجا زندگی کنم. یادم می‌اومد که سال دیگه، دیگه عین و دوری و پرنی و کاف و بقیه رو نمی‌بینم، و به این فکر می‌کنم که اح
یعنی من عاشق اون مهمونی هستم که خودش مهمونه و چون دیسک کمر داره  دست به سیاه و سفید نمیزنه ولی مادرش و پدرش اینا و خواهرش اینا رو بصرف شام به خونه میزبانی که من باشم دعوت میکنه و حتی ما رو آدم حساب نمیکنه :| 
و صلاح و مشورت هم که هیچ :|
یعنی ما شلغمم حساب نمیشیم چه برسه به میزبان :|

+
خدایا درسته مهمان حبیب خداست ولی خدا این جور برخوردها رو من نمیپسندم به هیچ عنوان :|
و اینا رو نمیبخشم :|
بسم رب الشهدا
.
#قسمت_چهل_و_یکم
.
رسیدیم خونه مادرفاطمه در رو باز کرد
و با گرمی از من استقبال کرد
محمد سرش پایین بود و فاطمه حرف می زد
وقتی نشستم فاطمه چادرش رو از سر باز کرد و من چشمام گرد شد
اصلا هیچ وقت فکر نمی کردم کسی که چادر سرشه خوش تیپ و خوش پوش باشه
نگاهم رو به گل های فرش دوختم 
خونشون طبقه ی دوم ساختمون بود و طبقه ی اول مادر پدربزرگ محمد البته از سمت پدری زندگی می کردند
محمد یه راست رفت اتاقش
و فاطه بعد عوض کردن لباساش برگشت پیشم 
دوساعتی
مریض شدم. تا همین حالا که از دوازده شب گذشته مهمون داشتیم، سرسام گرفتم. یه خروار تست و درد و مرض و کوفت و زهرمارم مونده، هر غلطی میکنم ساعت مطالعه م بیشتر از 5 ساعت نمیشه و حس کند ذهن بودن بهم دست داده، رشته ریاضی "فیزیکه" و فیزیکم از همه چیم داغونتره همچنان، کتابی که قد کلیه م پولشو دادم جر خورد، الان فهمیدم امتحان شیمی داریم، صبح ساعت 5 باید پاشم، بعد از ظهر دندون پزشکی...
شب بخیر... یه کم برام دعا می کنید؟
نمیدونم از کجا شروع کنم هر چی یادم بیاد مینویسم +هفته قبل شب یلدا مامان اینا پسرعمه رو مهمون کردن و به من گفتن بیا اما من گفتم وقتی شوهر از کار بیاد میام دیگه ساعت شش رفتیم شیرینی خریدیم و رفتیم عمه و عروسش و شوهرش اومده بودن عمه م همیشه منو میدید خیلی خوشحال میشد اونشب رنگ پریده و گرفته بود ازش سوال کردم گفت سرم گیج میره دیگه سریع اومدن دکتر تا رسیده بودن فشارش شده بود بیست و دوحالش بد شده بود و سه ساعت شد که نیومدن و پسر عمه و زنش هم رفتن بعد
امروز یه خانوم حدودا پنجاه ساله اومده بود، سی تی شکم و لگن داشت بعد تا اومد تو اتاق شالشو درارود وبا یه حالتی اومد که حس کردم قصد داره مانتوشو هم دراره، گفتم لازم نیست و اینا گف نه من نفسم میگیره بعد شالشو ک دیگ دراورده بود کارشناس خانوممون اومد گفت لازم نیس روسریتو دراری و فلان با لحن طلبکار گف من نفسم میگیره خانوم،حالا این کارشناسمونم مذهبی طوره داشت بهش توضیح میداد که شالتو بذار، جلوشو باز بذار اینم همینطور داشت میگف نهههه من نفسم میگیره
سلامخوشحالم که میتونم اتفاقاتی که در طول زمان برام میوفتن رو یک جایی ثبت کنم
امیدوارم اگه کسی میخونه براش جالب باشه 
الان حدودا 20 سال و هشت ماه که مهمون این سیاره اشباع شده ام..
البته خیالتون راحت زیاد اکسیژن مصرف نمیکنم :))
چهار ترمه که دانشجو شدم ..تو استان خودم ..هرچند با امکانات کم :)
همین شهریور پیش رو باید از روی علوم پایه بپرم تا برم مرحله بعد..
خب فکر کنم به اندازه کافی از خودم گفتم 
امیدوارم ساخت این وبلاگ یکم منو جنبنده تر کنه :))))
اینروزا انقد مهمون خوب داشتیم و مهمونی رفتیم و تولد گرفتیم و ولادت های قشنگ پشت سرگذاشتیم و پارک رفتیم و گشت و گذار کردیم و باغ رفتیم و میوه خوردیم و چیدیم و خرید کردیم و اتفاقای خوب پشت سر گذاشتیم که دلم نمیخواد تابستون تموم بشه... انگاری تولد امام رضا همیشه برکت داره؛ از یه ماه قبلش تا یه ماه بعدش...
چند روز پیش  یه پیامک اومد ... [دییینگ!] 
“نسخه فعلی اپلیکیشن  اسنپ به زودی غیر فعال میشود “
اهمیتی ندادم تا بخوام دوباره برم دانلود کنم ‌و نصب کنم ... تا اینکه خودش اومد کفت بیا نصب کن و تا دو سفر تخفیف ۵۰ درصدی بهت بدم ..
دقیقا واسه امروز دوتا سفر ارزون نیاز داشتم .. 
خلاصه که امروز ۱۵۰۰۰ تومن صرفه جویی کردم !
+دیشب تصمیم گرفتم اهنگ بازم پاشو a2 رو حفظ کنم !
#مرسی_اسنپ
#تخفیف_۵۰_درصدی
#اسنپ_منتکش
امروز بعد تصادف تمام چیز‌هایی که تو این مدت تلاش کردم یادم بره باز یادم اومد، من بعد تصادف تمام صحنه های تصادف اومد جلو چشمام تمام صدا ها، صدای شکستن شیشه، صدای له شدن ماشین، روزهایی که بیمارستان بودم همشون یادم اومد
وقتی افسر رفت و نشستم تو ماشین برای چند لحظه همه چیزو فراموش کردم هیچ چیز یادم نمیومد خیلی حال بدی بود خیلی شرایط روحی ترسناکی داشتم، قبل این که برسم خونه اینقد صدای له شدن ماشین و شیشه و تصادف تو سرم پیچید که بالا اوردم
پنج شنب
خانواده ی شهید بودن به حرف راحته ولی تو عمل....
دایی جانم سی سال مفقود الاثر بود، هم رزماش میگفتن شهید شده ولی پدربزرگ و مادربزرگم هیچوقت باور نمی کردن، میگفتن اسیر شده بر می گرده.
اسرا هم برگشتن و دایی من نیومد.
از ساعت 11شب به بعد، به پدر بزرگ و مادربزرگم زنگ نمی زدیم چون چشم به راه داییم بودن و با هر زنگِ نیمه شب، قلبشون تند میزد.
بنیاد شهید 3 بار مجلس ترحیم گرفت ولی بازم باور نکردن، نمیخواستن که باور کنن.
با اصرار زیاد بعد بیست و چند سال، بالاخ
همیشه این مسیر رو با پنج یا پنج و پونصد میرفتم امروز دیدم برام قیمت  زد شش تومن من که قبول نکردم گفتم دوباره درخواست میدم ایندفعه شد هفت تومن بازم زورم اومد گفتم نه بذار دوباره بزنم حداقل شش تومن خودش بشه شد نه تومن خیلی حالم گرفته شد گفتم اینقد میزنم تا همون شش تومن قبلی بشه اومد رو هشت و پونصد نیم ساعت توی گرما آب شدم هشت و پونصد یه ریالم پایین نیومد چندتا صلوات فرستادم دوباره زدم شد  هفت و پونصد با سر گرفتم. 
سلام علیکم
طاعاتتون قبول
برای حضرت خدیجه کبری سلام الله علیها و آلها، سه تا صلوات

زن دایی مادرم بود...و معروف به اینکه با دست خالی، مهمون نوازه، چند روز پیش، قلبش درد می گیره و تا میبرن بیمارستان، به رحمت خدا میره...به همین راحتی..
ادامه مطلب
سلام
عید قشنگ ولایت بر همگی عزیزان مبارک.
دیشب حاجی هامون اومدن شکر خدا... قرار بود ساعت دو و نیم عصری پروازشون بشینه، پنج و نیم نشست! در نتیجه از صبح  هیچ مدله فرصت نکردم برم حرم یا جمکران، برای عرض ادب :(
این چند روز هم کلا به پاکسازی و مرتب کردن خونه گذشت، فقط بچه ها یه سری اریگامی درست کردن بردن حرم به بچه ها هدیه دادن. و ما در خانه مهمون سفره ی آقا امیرالمومنین علیه السلام بودیم. 
شکر خدا این ایام بسلامتی گذشت و بچه ها رو به مادر پدرشون تحویل
انصافا فاز این عروس دامادا چیه که وقتی ازدواج میکنن تو یک بشقاب با هم غذا میخورن ؟  
فارق از غیر بهداشتی بودنش ،این چه حرکتیه آخه !! عشقشون رو به این نحو میخوان نشون بدن مثلا !!!
آخه یک مورد دیدم مهمون داشتیم بعد اینا شروع کردن تو یک بشقاب غذا خوردن بعد سلیقه غذاییشون با هم فرق میکرد یه چیزایی عروس خانم دوست داشت داماد نمیخورد
خلاصه قشنگ مشخص بود اون بشقاب به دو قسمت تقسیم شده :))) یکی هم نبود بهشون بگه آخه مگه مجبورین
بی خوابی زده به سرم یدفعه هم
سلام
من یه نوجوانی هستم در آستانه جوانی. یعنی 19 سالمه. از اون هایی که تو مهمونی ها موقع غذا خوردن سفره زن ها و مردها از هم جداست. از اون هایی که دختر و پسر ها از ده سالگی به بعد دیگه با هم فقط در حد سلام و خداحافظی حرف می زنن، از اون خانواده هایی که هیچ خنده و شادی واقعی تو مهمونی هاش وجود نداره.
حالا من 19 سالم شده و وقتی به گذشته نگاه می کنم همه ش حسرته که چرا من تو یه خانواده و فامیل شاد و معمولی بزرگ نشدم، چرا من هیچ وقت با دختر عمو هام و دختر خاله
مهمون اومد 
پسرخاله ی بابا و همسرش که از بچگی دوستشون داشتم 
مهربون 
دوست داشتنی 
از نظر مادی پایین هستند 
هیشکی نبود جز من 
همون موقعی که پست قبل رو نوشتم 
الان رفتن 
تا دم در خروجی رفتم به بدرقه 
برام مهم نیست که میگه تو خونه نشسته بودیم و تنها بودیم گفتیم بریم خونه ی کسی 
چون داشت گله می کرد که شما نمیاید 
به گمونم از بابای من بزرگتر باشه 
مادر پدر خواهرها و برادر ۵ دقیقه آخر اومدن 
مادر اول می پرسه پذیرایی شدن؟ پس چرا پیش دستی جلوشون نیست
سلام علیکم
شهادت صادق آل محمد سلام الله علیهم اجمعین بر همگان تسلیت باد...
بابت تاخیر امروز صمیمانه عذر خواهی می کنم..
عارضم خدمت شما که یه سال یکی از رفقا اومد و گفت فلانی خواب دیدم یه نفر اومد به من و تو گفت اگه می خواهید برید کربلا، یه نذری برای امام صادق بکنید...خلاصه که یادت نره...
یادم رفت...
خودش یه نذری کرد و همون سال رفت کربلا...
روزی که می خواست بره گفت نذرت را به جا آوردی؟
گفتم کدوم نذر؟
گفت عجب...
تازه یادم افتاد
نمی دونم چی شد که گفتم 68 روز،
باهم رفتیم پارک قیطریه
اجرا داشت 
و پلان چهارمِ "اگر تصویری از زندگیت بودی چی بودی !؟" ...
...
و چقدر خاطره شد ! 
هر چی بگم کم گفتم 
اونجا که اخر برنامه خانونه اومد بهم گفت عزیزم ایشالا خوش بخت بشی !
+ میگه : فکر میکردی یه روز یه غریبه بیاد بهت تبریک بگه !
اونجا که اخر برنامه تو ارزو هامون نوشتم " خوش بختی مون ، عاقبت بخیری مون ، موفقیت مون ارزومه :) "
+میگه : ارزو ها رو نباید به کسی گفت
اونجا که خانومه گفت ، معلوم نیست که اینا راسته یا نه ، ما که نوشتیم ای
تصمیم دارم در آینده هم که قطعا خونه ی بزرگتر و با امکانات تری میگیرم و احتمالا مهمون ها ی بیشتری دعوت میکنم همینقدر ساده و راحت برگزار کنم پذیرایی هام رو! 
حدس میزنین هلناز برای نهار مهمونش امروز چی تدارک دیده بود ؟؟؟ 
بعله 
آبدوغ خیار !!!! 
مواد لازم : 
خیار 
ماست
آب 
کمی دوغ ترش 
نمک 
فلفل 
گل محمدی 
پونه 
نعنا 
گردو 
کشمش 
نان سنگک تست شده ی خشک شده ! 
بعله ...
شما همه رو با هم مخلوط میکنین از شب قبل ، میذارین یخچال و ظهر که همزمان با مهمونتون م
 
همسایه ما که خاطرتون هست ها ؟!
همون که پشت شیشه اتاق من یکبار حرف از مواد مخدر و تفنن و مهمون اینا میگفت ؟!
همون :|  امشب صور و صات / سور  و سات منقلش بر پاست 
و بوی بد مواد مخدرش تمام خونه مون رو به باد فنا داده :|
کلی مهمون هم امشب خونشون هستند و همگی مهموناش  هم دارن میکشن که این بوی بد تمام ساختمان برداشته :|
شیطونه میگه برم بدمشون دست آگاهی ولی حیف که بابام نمیذاره :|
نمیدونم این زن و بچه هاش چطور این وضعیتو تحمل میکنند ؟!:|
بماند دخترش بخاطر پدر
بلاخره تموم شد. 
بدترین سال کنکور بودی که میتونست باشه حالا از هر لحاظ (به دنیا اومدن بچه زهرا وتایک ماه مهمون داشتن، افتادن مامان از پله ها ومراقبت چند ماهه، سکته قلبی باباجون(بابا مامان) و مریضی بابا بزرگ (بابا بابام) وعمل وبعدم فوتش درست 13فروردین،تکمیل پایان نامه کارشناسی) اما حس می کنم خوب از پسش براومدم با هر زور وفشاری که بود خوندم. من درحد خودم تلاش کردم فقط کاش بشه:)
الان من موندم و رها شدگی بعد کنکور .... 
من یه روزی
به دلیل بی جا و مکانی
و به دلیل بسیاری از اتفاقات که یه دلیلش ایجاد ان ها توسط دوست پسرم توی ایران بود،
مجبور شدم برم خونه دوست خواهرم
یه شب به عنوان مهمان ماندم
روم نشد بیشتر بمونم
بهشون گفتم پول میدم برای هر شب
و مدت خیلی کمی رو مهمان میشم
و چون من خانم وسواسیم پس خانه رو مثل دسته گل تمیز میکنم
و غذا میپزم
و وسط هال یا هرجا انها بخوان میخوابم
دم در هر جا
فقط اجازه بدن بخوابم
حتی مواد غذایی و... براشون میخریدم و غذا میپشختم. یعنی اون شب
من ازینکه سورپرایز بشم هی، خوشم نمیاد...
من دوست دارم شب که میخوابم یه حدودی از برنامه فردامو بدونم....
نه اینکه با صدای زنگ تلفن چشمامو باز کنم که میگه درو باز گن من پشت درم...
من با موهای ژولیده و صورت نشسته و خسته از دیر خوابیدن و هزار مسئله چه جوری شاد بشم ازین سورپرایز؟
من با کلی قرار و جلسه و برنامه حق ندارم شب قبلش بفهمم فردا و توی روز کاری مهمون میاد؟
وقتی برنامه ریختین که شب بیاید بمونید من حق ندارم از قبل بدونم؟
من سورپرایز نخوام باید کیو
بابام الان زنگ زده و با ترس و استرس مثل بچه ای که کار اشتباهی کرده، حرف میزنه..گفتم چی شده؟میگه یه اس ام اس برای تو اومد،منم اومدم برات بفرستمش حذفش کردم..بدون مکث بلند بلند میگم: عیب نداره..نه عیب نداره...عیب نداره بابا..اگه دوباره اومد برام بفرستش.جمله خودمو تکرار میکنه اگه دوباره اومد برات می فرستم.انگار که خیالش راحت شده باشه فوری میگه سلام برسون ،خداحافظ و گوشی رو قطع می کنه!!
نمی دونستم اون اس ام اس چی بود؟از کجا بود؟ اما مطمئنم هیچی ارزش ا
نصف روز بیرون بودیم، اونم بود، مثل مجسمه ۴ ساعت کامل بی تحرک زل زده بود به روبه روش!
همه‌ش فکر میکردم نکنه روباته؟! برعکس اون، من توی این ۴ ساعت اصلا آروم نداشتم...
بعضی وقتها یک کلمه میتونه تلنگر بزرگی برای ماهایی که گاهی توی خواب زمستونی فرو رفتیم یا قدم های اشتباه برمیداریم باشه!
فردا واسمون مهمون میاد احتمالا خیلی بمونن، میخوام اشتباهاتمو جبران کنم!
واسه خودمو، خودش، کیف پول خریدم:) ولی قول دادم دیگه هیچوقت از این کارا نکنم!!! (هدیه دادن مم
امشب باید تا صبح درس بخونم ...اما
دوباره نشستن با یه سری آدم‌سرخوش منو افسرده کرد ...
عزیزِجانم ...
خب ...نه که حسود باشم ...اما میدونی ؟امشب دلم سوخت ...دلم سوخت و جات سه تا نقطه پر رنگ شد و افتاد وسط دلم .‌..
انقدر دردناک و کثیف که خداش بدونه ...و بس!
نمیدونم کجایی نمیدونم اصلا من جایی تو ذهنت دارم یا نه ...
اما با خودم عهد کردم اگه تو تو دلم مهمون ابدی شدی ...یا اگه رفتی و جات یکی اومد و اون شد پادشاه این خراب آباد دلم ...قول بدم که هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت جا

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین مطالب این وبلاگ

عکس آقای خامنه ای

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

سالن همایش ها و سینمای بصیرت اتیسم، آگاهی و بهبود به فردا بایندیش... seomaster دفترچه شخصی سید محمد امین هاشمی حفاظ شاخ گوزنی به نام خدا دلفین 360 Black Swan